دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
10 - چشم های تو ...
چشم های تو ...
چشم های تو " شهر ِ نو " بودند پيش از آغاز ِ شهربانی ها
گيسوان : مست های ژوليده ، ابروان : مخلص ِ فلانی ها
پيش از آغاز ِ" شهر نو" شايد چشم هايت پياده رو بودند
زنده در مرده ی خيابان ها ، مرده در زنده ی تبانی ها
بعد از آن خلط ِ مبحثی بودند نبش ِ جمهوری خيابان ها
ابروان : مردگان ِ سر بالا ، گيسوان : مجمع ِ روانی ها
چشم هايت سياست ِ روزند ، چپ : هوادار ِ غمزه گردی ها
راست هم عشوه می شود گاهی در ملاقات ِ بی نشانی ها
دور چشمت حصار می رويد تا خدای نکرده گم نشود
در بهشت ِ عزيز ِ آزادی ، در خيابان ِ ناگهانی ها
* * *
در خبر ها دوباره می خوانم : چشم های تو خودکشی کردند
چشم های تو را کفن کردند " بی بلانسبتی " فلانی ها
پیام سيستانی
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
9 - شب وحشی
شب وحشی
امشب هلال ماه خشن بی تو چون خنجری به جان من افتاده
آنسوتر از هجوم شب وحشی خورشید بی سر و کفن افتاده
آه ای دل شکسته و تنها گرد چیزی در این دیار نمی یابی
جز کرم های چرک چه می بیند آیینه ای که در لجن افتاده؟
حالی ... عقاب من به تمامی سوخت , پرواز رخصتی است که باطل شد
اکنون من و تباهی و تنهایی فرصت به دست کرگدن افتاده
هوهوی باد,بوی گس باروت,مرد شکارچی,هوس کشتن
ترسی عجیب در دل این بیشه از چق چق گلنگدن افتاده
این قاصد شکستگی باغ است یا رستخیز عام شقایق هاست
یا نه چراغ خنجر پاییز است لک های خون در چمن افتاده؟
گوش شنیدنی که نشد پیدا چشمی برای گریه فراهم کن
مفت حرام خواری بی دردان این حرف های از دهن افتاده
مجنون نباش و هرچه که خواهی باش , هرچه...وگرنه مرده بگیرندت
این مردمان نسبتاً آزاده این مردمان نسبتاً افتاده
یک چاه بی ملاحظه ی تاریک , غوغای نابرادری تقدیر
تهمینه نیست, بلکه شغاد است این در پوستین تهمتن افتاده !
شهریور 88 حامد يعقوبي
شنبه دوازدهم مرداد 1387
8 - پرتو فانوس
پرتو فانوس
تا آب شد از شعله ی دیدار نگاهم
چون اشک فرو ریخت زرخسار نگاهم
از خانه ام آن شوخ چنان رفت که بگذ شت
چون پرتو فانوس ز دیوار نگاهم
گردید پر از حیرت من کوه و بیابان
پیچید چو فریاد به کهسار نگاهم
جایی که نباشد گل رخسار تو در چشم
در پیرهن دیده بود خار نگاهم
نظاره ام از بس عرق آلود نگاه است
همچون رگ ابر است گهر بار نگاهم
چندان پرم از ناله که از جنبش مژگان
آید بصدا همچو رگ تار نگاهم
آید نگه آلود نسیم از سر زلفت
شد بسکه در این دام گرفتار نگاهم
ضبط نگه خود نکند بلبلم از ضعف
چون نکهت گل رفته ز گلزار نگاهم
چون ابر بهاری بزمین سینه کش آید
شوکت شده از اشک گرانبار نگاهم
شعررا
از دیوان مولانا شوکت بخارائی با عنوان
بیهوده گرد کوچه ی دلها
که قریب هزار صفحه بوده و از روی
دوازده نسخه ی خطی و چهار سال
تلاش مداوم توسط حقیر محمد بهرامی اصل
تصحیح شده است برگزیده ام .
جمعه یازدهم مرداد 1387
7 - از من بگریزید
از من بگریزید
من رانده زمیخانه ام ازمن بگریزید
درد ی کش دیوانه ام ازمن بگریزید
دردست قضا جان بلب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید
زنجیری جادوی هوسهای محالم
افسونی افسانه ام ازمن بگریزید
آن سیل جنونم که بسر می دود از کوه
بنیان کن کاشانه ام ازمن بگریزید
آن شمع مزارم که بسر ریخته گردون
خاکستر پروانه ام ازمن بگریزید
آن روز که دل مرد و جنون مرد وعطش مرد
من از همه بیگانه ام ازمن بگریزید
بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ی ویرانه ام ازمن بگریزید
محمود ثنائی ( شهر آشوب )
انتخاب شده از گزیده ی دیوان شهر آشوب
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
6- مهرداد اوستا
توهرچه می خواهی بگو
با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو،آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوزودم مزن
دیگربگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر، زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو، درخلوت هر کس مرو
گویی که دانم ، پس مرو، گرآگه از راهی؟ بگو
غمخواردل ای مه نیی ، ازدرد من آگه نیی
ولله نیی ، بالله نیی ، از دردم آگاهی بگو
برخلوت دل سر زده ، یک ره درآ ساغرزده
آخر نگوئی سرزده ، از من چه کوتاهی؟ بگو
من عاشق تنهائی ام ، سرگشته ی شیدائی ام
دیوانه ی رسوائی ام ، تو هر چه می خواهی بگو
مهرداد اوستا
این غزل را از کتاب رامای مرحوم
استاد مهرداد اوستا برگزیده ام .
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
5-حسین منزوی
تحفه ی ناقابل
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرد
اشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد
تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین را
دلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد
با سنگ ها می گویم آن رازی که باید با تو می گفتم
سنگین دلا، دستت چرا دستی از این تنها نمی گیرد؟
ای تو پرستارشبان تلخ بیماریم! بیمارم
عشقت چرا نبض پریشان حیاتم را نمی گیرد؟
****
بی هر که و هر چیز آری! بی تو اما ، نه ! که این مطرود،
دل از بهشت خلد می گیرد دل از حوا نمی گیرد
می آیم و جانم به کف وین پرسشم بر لب که آیا دوست،
می گیرد از من تحفه ی ناقابلم را یا نمی گیرد؟
****
دیگر غزل از عشق من بر آسمان ها سر نمی ساید؟
یعنی که دیگر کار عشق از حسن تو بالا نمی گیرد؟
****
هر سوکه می بینم همه یاس است و سوی تو همه امید
وین نخل پژمرده مگر در آفتابت پا نمی گیرد؟
حسین منزوی
این غزل را از کتاب باسیاوش از آتش مرحوم منزوی
برگزیده ام.
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
4-نصرا...مردانی
من واژگون رقصیده ام
من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ام
من بی سر و بی دست و پا درخاک و خون رقصیده ام
میلاد بی آغاز من ، هرگزنمی داند کسی
من پیر تاریخم که بربام قرون رقصیده ام
فردای ناپیدای من ، پیداست درسیمای من
این سان که با فردائیان در خود کنون رقصیده ام
منظومه ای از آتشم ، آتشفشانی سرکشم
در کهکشانی بی نشان ، خورشید گون رقصیده ام
ای عاقلان در عاشقی دیوانه می باید شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ام
میلاد دانائی منم ، پرواز بینائی منم
من در عروجی جاودان ، از حد فزون رقصیده ام
پیراهن تن پاره کن ، عریانی جان را ببین
من در جهان دیگری ، از خود برون رقصیده ام
با رقص من در آسمان ، رقصان تمام اختران
من بر بلندای زمان ، بنگر که چون رقصیده ام
مردانی-20/11/61
برگزیده ام .
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
3-سیمین بهبهانی
صورتگر چیره دست
صورتگر چیره دست ، نقشی پدیدارکرد
وین هرچه " هستی " که هست ، وارونه انگار کرد
سیمینه مهتاب را ، رنگی زشنگرف زد
زرینه خورشید را ، همتای زنگار کرد
بر چهر پیران شهر ، آذین " هرهفت " بست
بر پای مردان دهر، پاچین زرتار کرد
آن کاویانی درفش ، دردست ضحاک داد
نقش فریدون کشید ، بر دوش او مار کرد
بر بازوی کافران ، تعویذ آیات بست
بر سینه ی زاهدان ، تصویر زنار کرد
روباهک لنگ را ، قو چی سمین هدیه داد
شیر قوی چنگ را ، مهمان مردار کرد
گفتم که این چیره دست ، زین جمله صورت که بست
بس نقش باطل کشید ، بس بر غلط کار کرد
گفتی که هان ! این مگو، وین نکته بنگر که او
از هر چه ظاهر که دید ، باطن پدیدار کرد!
این چهره ساز خموش ، زان مردم پرده پوش ،
گندم نما ، جو فروش ، افشای اسرار کرد
سیمین - بهمن ماه 55
این شعر را از کتاب خطی ز سرعت وآتش خاتون غزل ایران
خانم سیمین بهبهانی که در
مورخه ی 13/2/87
مطالعه کردم برداشته ام
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
2-محمد علی بهمنی
گفتنی های مگو
در گوشه ای از آسمان ، ابری شبیه سایه ی من بود
ابری که شاید مثل من ، آماده ی فریاد کردن بود
من رهسپارقله و او راهی دره ، تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی ازپیش برتن بود
خسته نباشی- پاسخی پژواک سان ازسنگها آمد-
این ابتدای آشنائی مان در آن تاریک و روشن بود
بنشین ! نشستم ، گپ زدیم ، اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش از بیان درد ، الکن بود
او منتظر تا من بگویم - گفتنی های مگویم را -
من منتظر تا او بگوید ، وقت اما ، وقت رفتن بود
گفتم که لب وا می کنم - با خویشتن گفتم - ولی بغضی
با دستهایی آشنا ، در من بکار قفل بستن بود
او خیره بر من ، من به او خیره ، اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
گفتم:خدا حافظ،کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی ، در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله ، به قعر دره افتادم ، هزاران بار
اما من آن مورم که همواره بدنبال رسیدن بود
محمد علی بهمنی
این غزل را از کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
برگزیده ام .
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
1-محمدبهرامی اصل
نسیم عشوه ی لیلی
وصدها پرده از من تا خدا اما نه اینسان تلخ
که بود آغاز من یعنی که از شب تا به شیطان تلخ
وآن رنگین کمان شوق با باران عشق آمد
وعشق آخرزمینی شد که شد چون روح عصیان تلخ
خدا آغاز یک پایان خوش را خلق کرد انسان
وشیطان تا تجلی کرد شد تقدیر انسان تلخ
رقم زد تا خدا نقش جنون را آسمان لرزید
عدالت تا فرود آمد خدا شد عین کفران تلخ
تجلیگاه عشرت یک قد آدم بلند افتاد
نمی شد ورنه پیوند جنون با جان وجانان تلخ
محمد آخرین سرلوحه ی مکتوب عرفان بود
که شد همچون خدای خویشتن در کام سفیان تلخ
خدا را وامدار غیرت گردنکش خویشم
که گاهی میشودچون مویه در شام غریبان تلخ
چوامواج خروشان بهر دیدارت بپا خیزم
که عمری زیستم بی تو دراین آباد ویران تلخ
نسیم عشوه ی لیلی کند مدهوش مجنون را
خوش است آغاز عشق اما بود همواره پایان تلخ
انتخاب شده است.
بهرامی(عاصی) – 3/9/78

