غزلهای دلنشین شعر فارسی ، قدیم و معاصر

فلسفه ی وجودی این وبلاگ گشودن در ي به سمت غزل است ، فقط وفقط غزل های ناب

113 - زهرا شعبانی

 

نفرین نکن که...

 

 

وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است

حال من و تمام غزلها گرفته است

 

دلشوره های خود بخود چند روز پیش

حالا چقدر یکشبه معنا گرفته است


بعد از تو جای آنهمه تاب و تب مرا

مشتی چرا و باید و اما گرفته است


این سرنوشت غمزده تاوان عشق را

روزی هزار مرتبه از ما گرفته است


حتی خدا نخواست ببیند در این جهان

کار دو عاشق اینهمه بالا گرفته است


یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام

تصمیم گریه آور کبری گرفته است


حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...

مردی که روی صندلی ات جا گرفته است


حرفی نمی زنم نکند برملا شود

بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است


دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم

نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!


 

زهرا شعباني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 15:20  توسط محمد بهرامی اصل  | 

112 - علیرضا قزوه

 

امواج ِ تحریر ِ قمر

 

 

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر

دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر

چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست

چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر

قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر

هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر

گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت

چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر

چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت

چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر

از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود -

جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر

آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود

گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر

 

 

عليرضا قزوه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 10:42  توسط محمد بهرامی اصل  | 

111 - صالح سجادی

بوتیمار غمگین

 


اي نخستين بدر، هر شب ديدنت را دوست دارم

آسمان در آسمان تابيد نت را دوست دارم

اي خداي خاك !  وقتي ابرها را مي تكاني

از درختي مرده ، خرما چيدنت را دوست دارم

دست هايت را همان اندازه كه شمشير مي زد

وصله وقتي مي زند پيراهنت را دوست دارم

آه اي بر چاه ِ عدل ِ كوفه بوتيمار غمگين

گريه كن اين ترس ازخشكيدنت را دوست دارم

درد اگر بر شانه هايت بود مرهم مي نهادم

آه از آن درد ِ دگر، ناليدنت را دوست دارم

تو نه قرآن ، نه، سر فرزند را بر نيزه ديدي

حكم اگر اين است من جنگيدنت را دوست دارم

دست بر خون قبضه ي شمشير مي رقصي و دشمن

مي رمد بي سر و من رقصيدنت را دوست دارم


*****

نه غزل ظرفيتش كم نيست اما دردهايت...!

آه بر اين بيت ها خنديدنت را دوست دارم

من از آن ياس، آن كه در دستان سرسبز تو خشكيد

خارج از باغ آخرين بوئيدنت را دوست دارم

سيم آخر را زدم ديگرجنون از حد گذشته است

هرچه بادا باد آقا من زنت را دوست دارم

دست هاي تو كليد رازهاي سر به مهر است

كمتر از آنم ولي فهميدنت را دوست دارم

تو همان ماه ِ دليل ِ آفتاب ِ آخريني

گفتم اي بدر نخستين، ديدنت را دوست دارم

 

 

مرداد 84 – صالح سجادی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 15:19  توسط محمد بهرامی اصل  | 

110 - ساحل صالحی

لبهای خاموش

                                                                                                                                                   
آماده ام تا عشقمان ضرب المثل باشد

البته چشمانت اگر مرد عمل باشد

قد نگاهت کاش لبهایت به حرف آیند

تا عشق .. نه ... اسطوره حتی محتمل باشد

اینجا لب از لب وا کنی فرصت فراهم هست

تا بیت آخر صحبت از ماه عسل باشد

بهمن به تن دارم تو با آغوش مردادیت

اردیبهشتم کن که اوضاع معتدل باشد

اینجا بگو .. اینجا .. همین مصرع که تا فردا-

آوازه مان پیچیده در بین الملل باشد

لب واکنی لبهای من ... استغفرالله... من-

می ترسم امشب حرفهایم مبتذل باشد

می ترسم امشب واژه ها هم عاشقت باشند

تصویر هر بیتم فقط بوس و بغل باشد

دارم شبیه مادرم حوا ... نمی دانم

شاید برای عشقمان امروز" ازل" باشد

کم کم جنون می گیرم از لبهای خاموشت

اصلا همین بیت آخرین ضرب الاجل باشد

...

حرفی نزد شاید دلش راضی نبود اصلا

ماه عسل در کوچه باغ این غزل باشد

دستی به در کوبید و دردی قلب ما را ..کاش

یا دست او یا دست بی روح اجل باشد

 

ساحل صالحی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 13:26  توسط محمد بهرامی اصل  | 

109 - تنهاترین تنها

هوای وطنم

 

 

از خوشی اسکلتم توی تنم می رقصد!

با ستون فقراتم لگنم می رقصد!

طفل چرمنگ درونم شده از بس کیفور

بنده آهنگ عزا هم بزنم می رقصد!

چشم من می کند آغاز تکانی موزون

جلویش را که بگیرم ؛دهنم می رقصد!

می رود جنبش و چرخش پس از آن تا پایین

اندک اندک همه جای بدنم می رقصد...

چون که مسری است گمانم حرکات موزون

طی یک حادثه...شرمنده...! زنم می رقصد!

بعد از آن هم پسرانم به تکان می آیند!

تا حسینم بنشیند،حسنم می رقصد!

می رسد نوبت سارا و سهیلا آن گاه

آخر معرکه هم نسترنم می رقصد...!

این همه سرخوشی از چیست؟!نزن ؛می گویم!

هر چه دارم به هوای وطنم می رقصد...

کشوری پیشرو و- تک به جهان ما داریم

خانه ام بسته به خاک خفنم می رقصد

خرم از جامعه چند صدایی حتی

آن خر گشته رها در چمنم می رقصد!

یک صدا هست ز بالا و یکی از پایین!

هر یک از این دو که برخاست تنم می رقصد!

از وسط هم که غراغیر شکم می آید!

و از آن نیز دل کرگدنم می رقصد!

هم صدای دف و هم نغمه گیتار و چگور

چه کنم خب؟ نه خودم؛بلکه منم می رقصد!

مگر این کوک کمر خود الکی در برود!

که اگر پوست هم از او بکنم ،می رقصد!

بس که کوکم ولی از جامعه مطلوبم

بعد مرگم جسدم در کفنم می رقصد!

تنهاترین تنها

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:53  توسط محمد بهرامی اصل  | 

108 - حبیب فرقانی

حبیب... آفریده شد

 

 

روزی که در بهشت تو سیب آفریده شد

آدم نگاه کرد و فریب آفریده شد

خورشید تکه تکه شد و تکه ای از آن

حیران شد و زمیني عجیب آفریده شد

خورشید پاره های تنش را به ما سپرد

منظومه ی فراز و نشیب آفریده شد

باران هزار سال زمین را مجاب کرد

سیاره ای بدون رقیب آفریده شد

دریا شکاف خورد و زمین سر بلند کرد

آنگاه دره های مهیب آفریده شد

چون ذره ای که در دل خود آفتاب داشت

چشمت نگاه کرد و لهیب آفریده شد



***


ماهیت نگاه تو معلوم میکند

خورشید از آن نگاه نجیب آفریده شد

گاهی سراب وسوسه ..گاهی سراب عشق

چشمت به اقتضای فریب آفریده شد



***


بعد از هزار سال غزلهای رودکی

بغض غزل شکست و "حبیب" آفریده شد

 

 

حبیب فرقانی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:18  توسط محمد بهرامی اصل  | 

107 - رضا کیانی

مردود !

 



وقتی فقط به خواسته محدود می شویم


در امتحان عاطفه مردود می شویم


مانند روزنامه ـ همین روزمره ها ـ


در پیشخوان جامعه موجود می شویم


تا دفن می شویم در اعماق ذهن خود


یک روز سنگواره و یا کود می شویم


هرگز حریف نیل خروشان نبوده ایم


ما ناامید وارد این رود می شویم


موسی کجاست ؟ نیست عصایی ! در این میان


از لشکر فراعنه نابود می شویم


با برگهای توت در اطراف کرم تن ،


در تارهای ماندنمان پود می شویم


پروانه می شدیم ولی تف به شانس ، باز


در مرزهای حادثه مسدود می شویم


پایان ماست شعله ی اطراف پیله ها


در هیزم حقارت خود دود می شویم


اینجا خلیل یخ زده از عشق ، دوستان


تسلیم محض آتش نمرود می شویم


در این جهان که قسمت ما عاشقی نبود


تقدیر ماست ، آنچه که فرمود می شویم

 

 

رضا کیانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 14:5  توسط محمد بهرامی اصل  | 

106 - مریم حقیقت

سبز ِباور

 


یک شعر سبز توی سرم راه می رود

 

 وقتی که عشق دور وبرم راه می رود


در خاطرات کودکیم پرسه می زند


دردی که باز تا پدرم راه می رود


در من هزار سال به طوفان نشسته است


بغضی که توی چشم ترم راه می رود


دل میله های سرد قفس راشکسته است


پرواز روی بال وپرم راه می رود


امشب کبوتر غزلی تشنه ام که باز


تا مشکهای سبز حرم راه می رود


آتش،گلوله،خون،همه ی سرزمین ِ من


در دستهای شعله ورم راه می رود


گرگی به مرگ باور من فکر می کند


یک شعر سبز توی سرم راه می رود

 

 

مريم حقيقت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 14:37  توسط محمد بهرامی اصل  | 

105 -صالح سجادی

آن روزها...

 



آن روزها زمين سترون ثمر نداشت

يك تل ِ خاك بود و جز اين مختصر نداشت


آدم هنوز داخل بازنده ها نبود

حوا هواي وسوسه بازي به سر نداشت


نمرود ادعاي خدايي نكرده بود

زرتشت از تقدس آتش خبر نداشت



مريم هنوز باكره و نيل بي خراش

موسي عصاي معجزه، عيسي پدر نداشت


*****

وقتي خدا سرودِ ازل را ترانه كرد

غير از غزل به قالب ديگر نظر نداشت



هر روز كارِ شعرِ شدن را ادامه داد

دست از سر تخيل و تصوير برنداشت



وقتي تمام دفتر خود را سياه كرد

برگي سپيد جز دل پاك بشر نداشت



استاد بيت آخر خود را كه مي نوشت

غير از سه حرف اسم خودش بيشتر نداشت


*****

او عشق، خط سوم خود را تمام كرد

آن خط سومي كه به جز دردسر نداشت



سحري كه در نظاره ليلي نهفته بود

اي كاش بر اراده ي مجنون اثر نداشت



دستي كه طرح چهره ي يوسف كشيده بود

انگار از وجود زليخا خبر نداشت


 

صالح سجادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 16:2  توسط محمد بهرامی اصل  | 

104 - سیده رویا علوی

 

سنگسار

 

 

پرت کردی سنگ هارا، سنگساری مد شود؟

بیم دارم باشکستن ، مرده خواری مد شود

دستِ خون آلوده را بااشک غسلش می دهند

زهر می نوشند ، مرگ انتحاری مد شود

بت پرستی اعتقادم رابه چالش می کشد

کاش هرجاگم شوم ، آیینه کاری مد شود

فکر می کردم پس از یک عمر زندانی شدن

جای آزادی فقط ، بی بندو باری مد شود

مرده ات را زنده کردی دستخوش عیسای من

خواب خوبم راپراندی ، هوشیاری مد شود

نشئه گی راپیش پا افتاده باید فرض کرد

احتمالآ مدتی دیگر ، خماری مد شود

حکم اعدامم به خونی سرخ امضا می کنم

تا برای بار دوّم ، سربه داری مد شود


 

سیّده رویا علوی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 23:44  توسط محمد بهرامی اصل  | 

103 - نسیم پریشان

 

مرگ با عشق

 

 

اين روزها، هم از تو، هم از دستِ دل، سيرم

پس مي زنم . . . . . اما دوباره با تو درگيرم


ديگر تلاطم هم حريف قهر دريا نيست

موجم ، كه دست ساحلِ خود را نمي گيرم


تصويرهاي مات چشمان تو هم مي گفت

زنگار اين آيينه هاي رو به تكثيرم


قد قامت عشق تو رکن بیقراری شد

الله اكبر از تو و از بانگ تكبيرم


ايمان نياوردي بر اين پيغمبرِ عاشق

با آيه هاي اين غزل در اوج تفسيرم


ای همزبان لحظه های بی سرانجامی

در انزوای عشق های دست و پاگیرم


با اینکه تنهايي شريكِ لحظه هايم بود

دلشادم از اين ماجرا . . . "با عشق مي ميرم "




نسیم پریشان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 22:32  توسط محمد بهرامی اصل  | 

102 - امید صباغ نو

 

محک

 

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داری

وچون شبیه منی ، ارزشِ محک داری!

شنیده ام که درختان کوچه می گویند

که با بهار و خزان ، حس مشترک داری

نیاز نیست که چیزی به صورتت بزنی!

به لطف حضرت حق ، تا ابد بزک داری

به عشق چشم تو آرام و رام می خوابم

دو چشم قهوه ای تلخ و با نمک داری

همیشه گلّه به دنبال توست ، شک دارم!

درون حنجره ی خویش نی لبک داری؟

تمام مسئله حل است ، پس چرا دیگر

به من، به سبزیِ چشمم، به عشق شک داری؟



امید صباغ نو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 19:15  توسط محمد بهرامی اصل  | 

101 - سیّده رویا علوی

 

فهم من

 

 

روح من قبر را نمی فهمد

این قفس ببر را نمی فهمد

ذهن من در قراردادی ها

منطق جبر را نمی فهمد

نیشتر می زند به همزادش

آسمان ابر را نمی فهمد

زیر شلاق درد خاموشی

هیچ کس صبر را نمی فهمد

«من»در انگیزه ی مسلمانی

قدمت گبررا نمی فهمد

زندگی داد می زند: «مُرده»

روح من قبر را نمی فهمد

 

 

سيّده رويا علوي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 8:26  توسط محمد بهرامی اصل  | 

100 - مژگان عباسلو

 

نابرابری

 

 

من را نگاه می کنی اما چه سرسری

جوری که ممکن است به زنهای دیگری…

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !

همبازی خجالتی و کوچکت ، پری!

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود ؟

حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم

هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست

آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…

در چشمهای میشی تو گرگ می دود

یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

 

*****

 

در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟

زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!

در باور تو ارزش من هم ، تن ِمن ست

دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست

دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

حالا ببین چرا به تنفر صدای من…

حالا بگو چگونه تو…انگار که کری

من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت

من گریه می کنم ، ولی از نابرابری

 

 

مژگان عباسلو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 23:18  توسط محمد بهرامی اصل  | 

99 - زهرا باقری شاد

 

عشق ماهیتاً خطر دارد

 

 

دایره یک شعاع نورانی است ، دایره بسته نیست دردارد

دایره از تمام زندگی ام ، روزهایم ، دلم ، خبر دارد

دایره دیده اینکه من هر روز، در تو تحلیل میروم صدبار

دایره این جنون مسری را ، از من و از تو دوست تر دارد

دایره دیده اینکه بودن تو ، حرکات عجیب دستانت

فرم آرام بودنت حتّی ، روی احساس من اثر دارد

دایره یک شعاع نورانی است ، که درآن محومیشوم هربار

مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد

دایره دیده اینکه من با تو ، لب یک پشت بام می رقصم

عین دیوانگی است می دانم.. ، عشق ماهیتاً خطر دارد

عشق ماهیتاً شبیه من است ، خسته وبی قراروسرگشته

دائما در گریز و در گذر است ، شوق دارد سر سفر دارد

شوق دارم ، سر سفر دارم ، باز در این شعاع نورانی

بلکه طوفان بیاید و ما را ، با هم از این زمانه بردارد

عین دیوانگی است اما باز، لب این پشت بام می رقصیم

چون به هرحال عشق دایره ای، توی این روزها خطر دارد

 

 

زهرا باقری شاد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 23:5  توسط محمد بهرامی اصل  | 

98 - فاطمه حق وردیان

 

حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو

 

تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی ، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ توآب شدم دیگر ، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست!؟ نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام ،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند ، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام ،

 باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره 

                        سوره

                                      سوره

                                                              به قرآن‌ام ،

وقتی ولی‌عصر برای من ، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت ، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

 در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه

             ذرّه

                     ذرّه

                                 فرو

                                          پا

                                                     شید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

«فاتی» بجای ِ«فاطمه» هم خوب است،یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام...

*****

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

                                          من

                                              دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...

 

 

فاطمه حق وردیان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:46  توسط محمد بهرامی اصل  | 

97 - راضیه ایمانی خوشخو

 

مادران زمین

 

 

واژه ازاین جسورترمی خواست ، که برایش لب ودهن بشوم

چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح ! ، که رضایت دهم کفن بشوم

واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری

واژه میخواست جان به لب کُنَدم ، واژه میخواست ریشه کن بشوم

من خودم را به باد می دادم ، تا دلم لحظه ای خنک بشود

واژه هیزم به دامنم می ریخت ، تا که از جنس اهرمن بشوم

چنگ می زد دلم به دیوارش ، سعدِ سلمان شدم که بگریزم

آسمان در تراکمی سنگین ، ماه بودم که شب شکن بشوم

واژه ها می دهند آزارم ، واژه ها می کنند بیمارم

پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار ، اهل فن! بشوم

صبر کردم به جای هر که نمانْد ،  پا به پا کردم و نرفتم باز

سر به زیرند کودکان دلم ، وقتِ بازی نشد که "من" بشوم

سایه می زد به چشم من خورشید ، سُرمه از گوشه اش سیاهی زد

روز و شب در کنار هم خفتند ، اشک آمد که خوب «زن» بشوم

 

*****


کاشکی بشکفد بهاری دیر ، از دل این خزان صد رنگی

پابه ماهند مادران زمین! ، کاش تا باتو هم وطن بشوم

 

 

راضیه ایمانی خوشخو 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:8  توسط محمد بهرامی اصل  | 

96 - مهدی فرجی

 

موجی که عاشق میشود ...

 

 

دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کاربا ساحل ندارد

 

باید  ببندم  کوله  بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

 

من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

 

من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

 

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم

 دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد 

 

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

 

 

 مهدی فرجی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 11:51  توسط محمد بهرامی اصل  | 

95 - فاطمه قائدی

 

... من که عمری کلاغ پررفتم

 

 

وجبم کن ببین که سی انگشت از قد هرزگیم سررفتم

کمرم را بگیر محکم تر... دیگر از زندگیم  در رفتم

 

آخر بیست سالگی هایم ، تف به لیوان بچگی هایم

ریختم بر درندگی هایم ، همه ی عمر را هدر رفتم

 

روز، شلوارخانواده شدم ، شب شد وازخودم پیاده شدم

تازه سرباز بین جاده شدم ، من که عمری کلاغ پررفتم

 

شیشه از نئشگیم افتاده ، خواجه حافظ به بیم افتاده

از میان بساط موروثی ، به ژن مستی پدررفتم !

 

روبه همسایه های بن بست وزخمی ازنسخه های پیوست و

سایه ام در به روی من بست و من بی سایه لای در رفتم!

 

حرفها طعمه هست ودراین بین...همه با صاد شاد ومن باغین

دوستانم به صید حورالعین ، من به قاف و شکار پر رفتم

 

غم یک عده دود کش دارد ، درد من سوزش شپش دارد

بر سر من طبیب آوردند ، من به تزریق درد سر رفتم !

 

زندگی ام پریدن مگسی ، از سر شانه های اعدامی

زیر برچسپ های بد نامی ، به هم آغوشی خطر رفتم

 

چشم هایم خلیج - آور- دید ، مژه هایم بسیج - آور– دید

پلک بستم بر آب مروارید...توی مرگی عمیق  تررفتم!

 

 

 

فاطمه قائدی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 23:6  توسط محمد بهرامی اصل  | 

94 - اميد صباغ نو

 

آب پاکی به روی دستم ریخت ...

 

 

شدّت زلزله به حدّی بود، که دلم چند تکّه شد انگار


کاسه‌ی صبرمان تَرَک برداشت،بین‌مان تا کشیده شد دیوار!

 


بی‌تفاوت به حرف آدم‌ها،چشم در چشم باردارم دوخت


آب پاکی به روی دستم ریخت،گفت:دست ازسردلم بردار!

 



گفتم: آخر قرارمان این بود تا همیشه کنار هم باشیم


گفت: یک هفته..نه! فقط یکروز، توخودت را بجای من بگذار

 



سِر شدم، ضعف کردم و یک آن پایم از اختیار خارج شد


درّه‌ای دور من دهن وا کرد، تکیه دادم به باد بالاجبار

 

 

خبر غصّه‌ام به قطب رسید، کوهِ یخ گریه کرد ولاغرشد!


منقرض شد طبیعت عشقم، تُف به این سرنوشت لاکردار

 



بی تو بین من و غزل‌هایم، صیغه‌ی مرگ محض جاری شد


مِهرِ من شد هزار افسوس و حبس درقعرپاکتی سیگار...





کاش آن لحظه که زبانم را موش چشم تو خورد می‌گفتم:


جای یک هفته سرنوشتت را چند ساعت بدست من بسپار...

 

 

اميد صباغ نو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 15:6  توسط محمد بهرامی اصل  | 

93 - بابک عارفی

 

شبناله ها

 

 

 

گرچه با تو شرح این شبناله ها سودی ندارد


لیک بیچاره دل من جز تو معبودی ندارد


در غزل پیچیده ام اندوه بی اندازه ام را


گرچه می دانم که زخم عشق بهبودی ندارد


کیست تا دریابد از شبگریه هایم سوختن را


آتشی در جانم افتاده است که دودی ندارد


ها ،
نسوزانم شما را آی هم پروازهایم


نیست ققنوسی که بال آتش آلودی ندارد


شعله ی تکرار پروازیست در خاکستر من


گرچه می سوزد ولیکن میل نابودی ندارد


من سوالی ازتوکردم ،عاشقی اشکال دارد؟


با تبسم های راز آلود فرمودی ندارد !


هر سلامی می کشد با خویشتن بدرودها را


جز سلام عشق که با خویش بدرودی ندارد

 

 


بابک عارفی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 22:32  توسط محمد بهرامی اصل  | 

92 - اروجعلی شهودی

 

غم نان

 

 

روز ا زل شبی که جهان شکل می گرفت

 

نقش زمین ، نمای زمان ، شکل می گرفت

 

نقاش چیره دست ، به هررنگ می رسید

 

نقشی ورای حدس و گمان شکل می گرفت


آن لا مکان که کون فیکون  بود رمز او

 

می کرد اشاره ای و مکان شکل می گرفت


وقت پیاده کردن طرحش رسیده بود

 

در خاک می دمید و روان شکل می گرفت


خاک از حرارت نفس دوست می گداخت

 

کم کم دل این سرای ضمان ، شکل می گرفت



وقتی که می تپید دل از شوق انتظار

 

زیباترین صدای جهان ، شکل می گرفت



*********



ای عشق ، ای پد یده مرموز روزگار

 

تو شکل می گرفتی و جان شکل می گرفت


وقتی که باد بوی ترا پخش می نمود

 

در کوچه های جان هیجان شکل می گرفت

 


تا می شکفت غنچه لبخند بر لبت

 

در من هزار باغ نهان ، شکل می گرفت




از یک نگاه سرد تو انگار در زمین

 

دوزخ بهانه بود ، جنان شکل می گرفت


تنها برای گفتن نام تو بود که :

 

در انزوای کام ، زبان شکل می گرفت


**********


در کارگاه صنع ، به زیبایی تمام

 

دشت چهارفصل مغان ، شکل می گرفت


رنگین ترین کمان فلک را کشید ه اند

 

در پهنه ای که مهردرآن ، شکل می گرفت


حبّی عجیب در دلمان ریشه می دواند

 

و خاک آسمانی مان ، شکل می گرفت


آرش هنوز مشق کمان را ندیده بود

 

در زانوان عشق ، توان شکل می گرفت


می رفت تا به رشته جانها گره خورد

 

حسّی که درحصار کمان ، شکل می گرفت


با بوسه های گرم و لطیف فرشتگان

 

مام وطن دهان به دهان ، شکل می گرفت


اما پدر نصیبی از این عاشقی نداشت

 

تنها به قاب او غم نان ، شکل می گرفت

 

 

 

اروجعلی شهودی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:16  توسط محمد بهرامی اصل  | 

91- مولانا عاشق اصفهانی

 

فنون غارت ، رسوم یغما

 

 

زهی مثالی که چون جمالت ، نبسته نقشی زمانه زیبا

 

بخنده شیرین ، ببذله شکّر، بغمزه لیلی ،  بعشوه سلمی

 

قدم برون نه چووقت آن شد ، که درگلستان زفیض باران

 

روان شودجوزاشک وامق ، وزآن دمد گل ، چوروی عذرا

 

سرود عیش و شراب باقی ، صفای باغ و جمال ساقی

 

از این  فزونتر مدار امید ، وز این نکوتر مکن  تمنّا

 

چه سود زاهد ملامت من ، وزاین نصیحت توراچه حاصل؟

 

اگر به فکرمنی دعا کن ، که ناشکیبی شود شکیبا

 

قرین دردم ، رفیق محنت ، زراحت ورنج من چه پرسی

 

که پهلوی من نمی شناسد ، زخاک بستر، زخاره خارا

 

فلک که دارد چنین خرابم ، ربوده ازدل توان و تابم

 

چوترک مستی بتان ندانند ، فنون غارت ، رسوم یغما

 

توماه فارغ زمهرخوبان ، چه باک داری زمحنت من

 

مقیم ساحل چرا نخندد ، به اضطراب غریق دریا

 

گرفته نازت به عجزما خو ، وگرنه با ما تو راچه نسبت

 

یکی فقیر و یکی توانگر، یکی ضعیف و یکی توانا

 

بقدچوسروی،به رخ چوماهی،به مصرخوبی کنون توشاهی

 

کرشمه ای کن چو تازه خواهی ، روان یوسف ، دل زلیخا

 

یکی به کامش همیشه دوران ، یکی نصیبش زبخت حرمان

 

تو را گمان این که قاصرآید ، ز فکر نادان خیال  دانا

 

صلای عیش وصفای محفل ، ستاده ساقی نشسته خوشدل

 

به خنده آن مه چنانکه ساغر ، به گریه عاشق چنانکه مینا

 

 

 

مولانا عاشق اصفهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 19:31  توسط محمد بهرامی اصل  | 

90 - ابوالفضل دادا

 

خُمپاره ای بخند!

 

 

ای دلشکسته سعی بکن پاره ای بخند!


جزساختن به درد نشد چاره ای، بخند!


از شادی زمانه تو هم ساعتی بنوش


گاهی شبیه آدم میخواره ای بخند !


لب را تکان بده دهنی نوشکفته باش


آخر چرا تو این همه آواره ای!؟بخند!


یک سنگر آنطرف ، همه از قهقهه پُرند


بر دل نکش ز گریه تو دیواره ای،بخند!


در جبهه ی تبسّم ِ ما رعد و برق شو!


رگبار زن به محنت و خُمپاره ای بخند!


سر در نیاور از حرکات ِ زمان ِ خود


مانند طفل ِ ساده به گهواره ای بخند!


لختی برای ابر سیه بی خیال شو


درروبروی شمس چوسیّاره ای بخند!


در این قطار عمر ز ما غم نخواستند


دادا! بکن به غصّه ی خود چاره ای، بخند!

 

 

ابوالفضل دادا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 15:7  توسط محمد بهرامی اصل  | 

89 - مرحوم سلمان هراتي

 

لحظه ی دیدار

 



هر صبح با سلام تو بیدار می شویم

از آفتاب چشم تو سرشار می شویم

در چشمهای آبی ات ای تا افق وسیع

یک آسمان ستاره ی سیّار می شویم

یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب

بر روی شانه های شب آوار می شویم

چندین هزار پنجره لبخند می زند

تا رو به روی فاجعه دیوار می شویم

رو زی هزار مرتبه تا مرگ می رویم

روزی هزار مرتبه تکرار می شویم

فردا دوباره صبح می آید از این مسیر

چشم انتظار لحظه ی دیدار می شویم

 

 

 مرحوم سلمان هراتي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 13:4  توسط محمد بهرامی اصل  | 

88 - مرحوم استاد قیصر امین پور

 

لحظه های کاغذی

 

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های ا داری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پا یین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

 

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 

 

 مرحوم استاد قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 10:1  توسط محمد بهرامی اصل  | 

87 - حسن حسينی (مسيحا)

 

ايل وتبار

 

 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم  اگر زار نبارم چه  کنم

 

نيست ازهيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

 

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

 

من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام

چون به ديدارتو افتد سرو کارم چه کنم

 

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟!

 

 

حسن حسينی (مسيحا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 9:22  توسط محمد بهرامی اصل  | 

86 - رضا نیکوکار

 

در دام آهوها

 

 

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

□□□

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

 

رضا نیکوکار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 9:5  توسط محمد بهرامی اصل  | 

85 - قاسم صرّافان

 

چه حکایتی

 

 


!لب ما و قصّه‌ی زلف تو، چه توهّمی! چه حکایتی

!تووسرزدن به خیال ما، چه ترحّمی! چه سخاوتی

!به نماز صبح وشبت سلام! وبه نوردرنَسَبت سلام

!وبه خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی

وسط «الست بربّکم» ، شده‌ایم در نظر تو گم

دل ما پیاله ، لب تو خم ، زده‌ایم جام ولایتی

به جمال ، وارث کوثری ، به خدا حسین مکررّی

!به روایتی خود حیدری ، چه شباهتی ! چه اصالتی

« بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو

به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

شده پردوچشم تودرازل ، یکی ازشراب و یکی عسل

!نظرت چه کرده دراین غزل ، که چنین گرفته حلاوتی

تو که آینه تو که آیتی ، تو که آبروی عبادتی

تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی

زد اگر کسی در خانه‌ات ، دل ماست کرده بهانه‌ات

که به جستجوی نشانه‌ات ، ز سحر شنیده بشارتی

غزلم اگر تو بسازی ام ، و نی‌ام اگر بنوازی ام

به نسیم یاد توراضی ام ، نه گلایه‌ای نه شکایتی

نه، مرا نبین ، رصدم نکن ، ونظربه خوب وبدم نکن

ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی

 

 

 

قاسم صرّافان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:44  توسط محمد بهرامی اصل  | 

84 - زهرا رسول زاده (بی امان)

 

هرم داغ چلّه ها

 

 

 عطر تمام  خاطراتش  آن حوالی  ماند

وقتی که ردّ لحظه هایش روی قالی ماند

 

انگشت های خسته و خونین  نفهمیدند

حسّی که در آیینه ی آشفته حالی ماند

 

با شانه روی آرزو هایش که می کوبید

مثل کویری  ابتدای خشکسالی ماند

 

در  کوچه می پیچید  آواز  غریب او

بغض گلوگیری که درآن خسته بالی ماند

 

گل ها میان  دامن  او  سبز تر  بودند 

درحسرت دستان دختر، فصل شالی ماند

 

با هرم داغ چلّه ها ، آمیزش هر رنگ

مهمان شهربوسه ، آغوشی خیالی ماند

 

تا آرزوها روی قالی خاک می خوردند

بر سینه ی این باغ ، داغ سیبِ کالی ماند

 

هر تارمویش را به پود غم گره می زد

وقتی تمام خاطراتش آن حوالی ماند ...

 

 

زهرا رسول زاده (بی امان)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 14:1  توسط محمد بهرامی اصل  | 

مطالب قدیمی‌تر