102 - امید صباغ نو
محک
فلسفه ی وجودی این وبلاگ گشودن در ي به سمت غزل است ، فقط وفقط غزل های ناب
فهم من
روح من قبر را نمی فهمد
این قفس ببر را نمی فهمد
ذهن من در قراردادی ها
منطق جبر را نمی فهمد
نیشتر می زند به همزادش
آسمان ابر را نمی فهمد
زیر شلاق درد خاموشی
هیچ کس صبر را نمی فهمد
«من»در انگیزه ی مسلمانی
قدمت گبررا نمی فهمد
زندگی داد می زند: «مُرده»
روح من قبر را نمی فهمد
سيّده رويا علوي
نابرابری
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری…
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !
همبازی خجالتی و کوچکت ، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود ؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
*****
در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟
زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!
در باور تو ارزش من هم ، تن ِمن ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من…
حالا بگو چگونه تو…انگار که کری
من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ، ولی از نابرابری
مژگان عباسلو
عشق ماهیتاً خطر دارد
دایره یک شعاع نورانی است ، دایره بسته نیست دردارد
دایره از تمام زندگی ام ، روزهایم ، دلم ، خبر دارد
دایره دیده اینکه من هر روز، در تو تحلیل میروم صدبار
دایره این جنون مسری را ، از من و از تو دوست تر دارد
دایره دیده اینکه بودن تو ، حرکات عجیب دستانت
فرم آرام بودنت حتّی ، روی احساس من اثر دارد
دایره یک شعاع نورانی است ، که درآن محومیشوم هربار
مثل جسمی که بارور شده و مثل روحی که بال و پر دارد
دایره دیده اینکه من با تو ، لب یک پشت بام می رقصم
عین دیوانگی است می دانم.. ، عشق ماهیتاً خطر دارد
عشق ماهیتاً شبیه من است ، خسته وبی قراروسرگشته
دائما در گریز و در گذر است ، شوق دارد سر سفر دارد
شوق دارم ، سر سفر دارم ، باز در این شعاع نورانی
بلکه طوفان بیاید و ما را ، با هم از این زمانه بردارد
عین دیوانگی است اما باز، لب این پشت بام می رقصیم
چون به هرحال عشق دایره ای، توی این روزها خطر دارد
زهرا باقری شاد
حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو
تو آفتاب ِ نیمهی مردادی ، من دانههای برف ِ زمستانام
هی از تب ِ توآب شدم دیگر ، چیزی نماندهاست به پایانام
یلدا چه صیغهایست!؟ نمیفهمم ، بی تو تمام ِ زندگیام یلداست
وقتی شبیه ِ شبپرهها از روز، از هر چه روشنیست گریزانام
آن روزها که زندگیام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو میچرخید ،
وقتی رسول ِ پیکر ِسوزانات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمانام ،
وقتی که آیه آیه غزل میخواند ، لبهات روی ِ کاتب ِ دستانام ،
باران ِ واژههات که میبارید هی سوره
سوره
سوره
به قرآنام ،
وقتی ولیعصر برای من ، از مسجدالحرام گرامیتر...
تو مسجدالحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهرانام
من مردهام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو؟
اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسانام
زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دستهات چه تنهایم
حالا که دستهای نجیبات را ، دیگر قرار نیست که دستانام...
انگشتهام در تب ِ لبهایت ، من بین ِدستهات ترک برداشت
با بوسههات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزانام
در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه
ذرّه
ذرّه
فرو
پا
شید
تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّهای کشید به دندانام
«فاتی» بجای ِ«فاطمه» هم خوب است،یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست
سرهم نگو، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه پاره و ویرانام...
*****
تو آفتاب ِ نیمهی مردادی ،
من
دانههای برف ِ زمستانی
هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده است به پایانام ...
فاطمه حق وردیان
مادران زمین
واژه ازاین جسورترمی خواست ، که برایش لب ودهن بشوم
چادرٍ شب سَرم کُنم هر صبح ! ، که رضایت دهم کفن بشوم
واژه می گفت دربه در باش و در پناه خودم بمان عمری
واژه میخواست جان به لب کُنَدم ، واژه میخواست ریشه کن بشوم
من خودم را به باد می دادم ، تا دلم لحظه ای خنک بشود
واژه هیزم به دامنم می ریخت ، تا که از جنس اهرمن بشوم
چنگ می زد دلم به دیوارش ، سعدِ سلمان شدم که بگریزم
آسمان در تراکمی سنگین ، ماه بودم که شب شکن بشوم
واژه ها می دهند آزارم ، واژه ها می کنند بیمارم
پیچ و خم پیش پام می ریزند که به ناچار ، اهل فن! بشوم
صبر کردم به جای هر که نمانْد ، پا به پا کردم و نرفتم باز
سر به زیرند کودکان دلم ، وقتِ بازی نشد که "من" بشوم
سایه می زد به چشم من خورشید ، سُرمه از گوشه اش سیاهی زد
روز و شب در کنار هم خفتند ، اشک آمد که خوب «زن» بشوم
*****
کاشکی بشکفد بهاری دیر ، از دل این خزان صد رنگی
پابه ماهند مادران زمین! ، کاش تا باتو هم وطن بشوم
راضیه ایمانی خوشخو
موجی که عاشق میشود ...
دنبال من میگردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کاربا ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم،داغ دوری! پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد
من عاشقی کردم تواما سرد، گفتی :
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق میشود ساحل ندارد
مهدی فرجی
... من که عمری کلاغ پررفتم
وجبم کن ببین که سی انگشت از قد هرزگیم سررفتم
کمرم را بگیر محکم تر... دیگر از زندگیم در رفتم
آخر بیست سالگی هایم ، تف به لیوان بچگی هایم
ریختم بر درندگی هایم ، همه ی عمر را هدر رفتم
روز، شلوارخانواده شدم ، شب شد وازخودم پیاده شدم
تازه سرباز بین جاده شدم ، من که عمری کلاغ پررفتم
شیشه از نئشگیم افتاده ، خواجه حافظ به بیم افتاده
از میان بساط موروثی ، به ژن مستی پدررفتم !
روبه همسایه های بن بست وزخمی ازنسخه های پیوست و
سایه ام در به روی من بست و من بی سایه لای در رفتم!
حرفها طعمه هست ودراین بین...همه با صاد شاد ومن باغین
دوستانم به صید حورالعین ، من به قاف و شکار پر رفتم
غم یک عده دود کش دارد ، درد من سوزش شپش دارد
بر سر من طبیب آوردند ، من به تزریق درد سر رفتم !
زندگی ام پریدن مگسی ، از سر شانه های اعدامی
زیر برچسپ های بد نامی ، به هم آغوشی خطر رفتم
چشم هایم خلیج - آور- دید ، مژه هایم بسیج - آور– دید
پلک بستم بر آب مروارید...توی مرگی عمیق تررفتم!
فاطمه قائدی
آب پاکی به روی دستم ریخت ...
شدّت زلزله به حدّی بود، که دلم چند تکّه شد انگار
کاسهی صبرمان تَرَک برداشت،بینمان تا کشیده شد دیوار!
بیتفاوت به حرف آدمها،چشم در چشم باردارم دوخت
آب پاکی به روی دستم ریخت،گفت:دست ازسردلم بردار!
گفتم: آخر قرارمان این بود تا همیشه کنار هم باشیم
گفت: یک هفته..نه! فقط یکروز، توخودت را بجای من بگذار
درّهای دور من دهن وا کرد، تکیه دادم به باد بالاجبار
خبر غصّهام به قطب رسید، کوهِ یخ گریه کرد ولاغرشد!
منقرض شد طبیعت عشقم، تُف به این سرنوشت لاکردار
بی تو بین من و غزلهایم، صیغهی مرگ محض جاری شد
مِهرِ من شد هزار افسوس و حبس درقعرپاکتی سیگار...
□
کاش آن لحظه که زبانم را موش چشم تو خورد میگفتم:
جای یک هفته سرنوشتت را چند ساعت بدست من بسپار...
اميد صباغ نو
گرچه با تو شرح این شبناله ها سودی ندارد
لیک بیچاره دل من جز تو معبودی ندارد
در غزل پیچیده ام اندوه بی اندازه ام را
گرچه می دانم که زخم عشق بهبودی ندارد
کیست تا دریابد از شبگریه هایم سوختن را
آتشی در جانم افتاده است که دودی ندارد
ها ،
نیست ققنوسی که بال آتش آلودی ندارد
شعله ی تکرار پروازیست در خاکستر من
گرچه می سوزد ولیکن میل نابودی ندارد
من سوالی ازتوکردم ،عاشقی اشکال دارد؟
با تبسم های راز آلود فرمودی ندارد !
هر سلامی می کشد با خویشتن بدرودها را
جز سلام عشق که با خویش بدرودی ندارد
بابک عارفی
غم نان
روز ا زل شبی که جهان شکل می گرفت
نقش زمین ، نمای زمان ، شکل می گرفت
نقاش چیره دست ، به هررنگ می رسید
نقشی ورای حدس و گمان شکل می گرفت
آن لا مکان که کون فیکون بود رمز او
می کرد اشاره ای و مکان شکل می گرفت
وقت پیاده کردن طرحش رسیده بود
در خاک می دمید و روان شکل می گرفت
خاک از حرارت نفس دوست می گداخت
کم کم دل این سرای ضمان ، شکل می گرفت
وقتی که می تپید دل از شوق انتظار
زیباترین صدای جهان ، شکل می گرفت
*********
ای عشق ، ای پد یده مرموز روزگار
تو شکل می گرفتی و جان شکل می گرفت
وقتی که باد بوی ترا پخش می نمود
در کوچه های جان هیجان شکل می گرفت
تا می شکفت غنچه لبخند بر لبت
در من هزار باغ نهان ، شکل می گرفت
از یک نگاه سرد تو انگار در زمین
دوزخ بهانه بود ، جنان شکل می گرفت
تنها برای گفتن نام تو بود که :
در انزوای کام ، زبان شکل می گرفت
**********
در کارگاه صنع ، به زیبایی تمام
دشت چهارفصل مغان ، شکل می گرفت
رنگین ترین کمان فلک را کشید ه اند
در پهنه ای که مهردرآن ، شکل می گرفت
حبّی عجیب در دلمان ریشه می دواند
و خاک آسمانی مان ، شکل می گرفت
آرش هنوز مشق کمان را ندیده بود
در زانوان عشق ، توان شکل می گرفت
می رفت تا به رشته جانها گره خورد
حسّی که درحصار کمان ، شکل می گرفت
با بوسه های گرم و لطیف فرشتگان
مام وطن دهان به دهان ، شکل می گرفت
اما پدر نصیبی از این عاشقی نداشت
تنها به قاب او غم نان ، شکل می گرفت
اروجعلی شهودی
فنون غارت ، رسوم یغما
زهی مثالی که چون جمالت ، نبسته نقشی زمانه زیبا
بخنده شیرین ، ببذله شکّر، بغمزه لیلی ، بعشوه سلمی
قدم برون نه چووقت آن شد ، که درگلستان زفیض باران
روان شودجوزاشک وامق ، وزآن دمد گل ، چوروی عذرا
سرود عیش و شراب باقی ، صفای باغ و جمال ساقی
از این فزونتر مدار امید ، وز این نکوتر مکن تمنّا
چه سود زاهد ملامت من ، وزاین نصیحت توراچه حاصل؟
اگر به فکرمنی دعا کن ، که ناشکیبی شود شکیبا
قرین دردم ، رفیق محنت ، زراحت ورنج من چه پرسی
که پهلوی من نمی شناسد ، زخاک بستر، زخاره خارا
فلک که دارد چنین خرابم ، ربوده ازدل توان و تابم
چوترک مستی بتان ندانند ، فنون غارت ، رسوم یغما
توماه فارغ زمهرخوبان ، چه باک داری زمحنت من
مقیم ساحل چرا نخندد ، به اضطراب غریق دریا
گرفته نازت به عجزما خو ، وگرنه با ما تو راچه نسبت
یکی فقیر و یکی توانگر، یکی ضعیف و یکی توانا
بقدچوسروی،به رخ چوماهی،به مصرخوبی کنون توشاهی
کرشمه ای کن چو تازه خواهی ، روان یوسف ، دل زلیخا
یکی به کامش همیشه دوران ، یکی نصیبش زبخت حرمان
تو را گمان این که قاصرآید ، ز فکر نادان خیال دانا
صلای عیش وصفای محفل ، ستاده ساقی نشسته خوشدل
به خنده آن مه چنانکه ساغر ، به گریه عاشق چنانکه مینا
مولانا عاشق اصفهانی
خُمپاره ای بخند!
ای دلشکسته سعی بکن پاره ای بخند!
جزساختن به درد نشد چاره ای، بخند!
از شادی زمانه تو هم ساعتی بنوش
گاهی شبیه آدم میخواره ای بخند !
لب را تکان بده دهنی نوشکفته باش
آخر چرا تو این همه آواره ای!؟بخند!
یک سنگر آنطرف ، همه از قهقهه پُرند
بر دل نکش ز گریه تو دیواره ای،بخند!
در جبهه ی تبسّم ِ ما رعد و برق شو!
رگبار زن به محنت و خُمپاره ای بخند!
سر در نیاور از حرکات ِ زمان ِ خود
مانند طفل ِ ساده به گهواره ای بخند!
لختی برای ابر سیه بی خیال شو
درروبروی شمس چوسیّاره ای بخند!
در این قطار عمر ز ما غم نخواستند
دادا! بکن به غصّه ی خود چاره ای، بخند!
ابوالفضل دادا
هر صبح با سلام تو بیدار می شویم
از آفتاب چشم تو سرشار می شویم
در چشمهای آبی ات ای تا افق وسیع
یک آسمان ستاره ی سیّار می شویم
یک آسمان ستاره و یک کهکشان شهاب
بر روی شانه های شب آوار می شویم
چندین هزار پنجره لبخند می زند
تا رو به روی فاجعه دیوار می شویم
رو زی هزار مرتبه تا مرگ می رویم
روزی هزار مرتبه تکرار می شویم
فردا دوباره صبح می آید از این مسیر
چشم انتظار لحظه ی دیدار می شویم
مرحوم سلمان هراتي
لحظه های کاغذی
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های ا داری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پا یین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمان های اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
مرحوم استاد قیصر امین پور
ايل وتبار
شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نيست ازهيچ طرف راه برون شد زشبم
زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم
از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم
من کزين فاصله غارت شده ی چشم توام
چون به ديدارتو افتد سرو کارم چه کنم
يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است
ميله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟!
حسن حسينی (مسيحا)
در دام آهوها
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست
خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی
بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست
فتنه ها افتاده بین روسری های سرت
خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست
کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست
یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست
فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر
لشکری آماده پشت برج و باروهای توست
شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن
سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست
کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص
زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست
□□□
خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه
مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست
رضا نیکوکار
چه حکایتی
!لب ما و قصّهی زلف تو، چه توهّمی! چه حکایتی
!تووسرزدن به خیال ما، چه ترحّمی! چه سخاوتی
!به نماز صبح وشبت سلام! وبه نوردرنَسَبت سلام
!وبه خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی
وسط «الست بربّکم» ، شدهایم در نظر تو گم
دل ما پیاله ، لب تو خم ، زدهایم جام ولایتی
به جمال ، وارث کوثری ، به خدا حسین مکررّی
!به روایتی خود حیدری ، چه شباهتی ! چه اصالتی
« بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
شده پردوچشم تودرازل ، یکی ازشراب و یکی عسل
!نظرت چه کرده دراین غزل ، که چنین گرفته حلاوتی
تو که آینه تو که آیتی ، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی
زد اگر کسی در خانهات ، دل ماست کرده بهانهات
که به جستجوی نشانهات ، ز سحر شنیده بشارتی
غزلم اگر تو بسازی ام ، و نیام اگر بنوازی ام
به نسیم یاد توراضی ام ، نه گلایهای نه شکایتی
نه، مرا نبین ، رصدم نکن ، ونظربه خوب وبدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی
قاسم صرّافان
هرم داغ چلّه ها
عطر تمام خاطراتش آن حوالی ماند
وقتی که ردّ لحظه هایش روی قالی ماند
انگشت های خسته و خونین نفهمیدند
حسّی که در آیینه ی آشفته حالی ماند
با شانه روی آرزو هایش که می کوبید
مثل کویری ابتدای خشکسالی ماند
در کوچه می پیچید آواز غریب او
بغض گلوگیری که درآن خسته بالی ماند
گل ها میان دامن او سبز تر بودند
درحسرت دستان دختر، فصل شالی ماند
با هرم داغ چلّه ها ، آمیزش هر رنگ
مهمان شهربوسه ، آغوشی خیالی ماند
تا آرزوها روی قالی خاک می خوردند
بر سینه ی این باغ ، داغ سیبِ کالی ماند
هر تارمویش را به پود غم گره می زد
وقتی تمام خاطراتش آن حوالی ماند ...
زهرا رسول زاده (بی امان)
موج های وحشی دریا
دستی به آب داده ام و پا گرفته ام
امشب بجای ماهی ، دریا گرفته ام
قلاب ، به سوال خودش عمق میدهد !
آیا به آب داده امت یا گرفته ام ؟
هر گاه دست دادمت از دست دادمت
روشن نشد که داده امت یا گرفته ام
لب تر نكرد ، پلک من از دیدنت ولی
تصمیم بوسه را به تماشا گرفته ام
مي داني اي خيال كه در جستجوي تو
امروز نبض چند صدف را گرفته ام !
حالا سوال مي كنم از واژگان خويش:
اي واژگان عزلت رويا گرفته ام !
من پنجه ی کدام پلنگم که ماه را
از موج های وحشی دریا گرفته ام؟
مرتضي حیدری آل کثیر
دوست نازنينم سلام
وبلاگ
غزلهای دلنشین شعر فارسی ( قدیم و معاصر)
هرروز باغزلهاي تازه بروز است ، لطفا با خواندن
غزلهاي درج شده ، معرفي غزلهاي ارزشمند وارائه ي
نظراتتان، مارادر كيفيت بخشيدن به اين وبلاگ ياري فرماييد .
فلسفه ی وجودی این وبلاگ گشودن در ي به سمت غزل است ،
فقط وفقط غزل های خوب ودر خور توجه ، از هر كسي كه باشد.
دوستاني كه كتاب چاپ شده دارند مي توانند با ارسال يك
جلد از كتابشان مارا در معرفي آن ودرج غزلهايي از كتاب ياري فرمايند.
صندوق پستي 6453 – 15875 امور اداري – بهرامي – در ضمن
http://www.mohamadasi.blogfa.com وبلاگ اصلی من می باشد
لطفا در معرفی وبلاگ غزل ناب به دوستان غزلسرا ما را یاری فرمایید.
ارادتمند شما : محمد بهرامي اصل
شیرینی تویافت نشد در نبات ها
طعم لبت نبود بر این شکلات ها
آب حیات خضر به دردم نمی خورد
بگذار از دهان تو گیرم حیات ها
ترسم زمرمر تن تو گفتگو کنم
خالی زبت شوند همه سومنات ها
گنجشک های بوسه فرود آمدند باز
پرداخت کرده اند لبانت ذکات ها
پر می شود زبارش چشمان عاشقت
در دور دست دهکده ذهن قنات ها
ای ابرهای معجزه باران بیاورید
لب تشنه مانده ایم کنار فرات ها
جغرافیای قلب مرا جستجو کنید
سرشارازعاشقی است تمام فلات ها
بابک عارفی
خاطرات ترک خورده
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سربرده ایم
مرحوم استاد قیصر امین پور
انتظار از همیشه خسته تر است ...
طاقتش طاق می شود دیگر، انتظارازهمیشه خسته تراست
چشم های تو را بغل کرده ، کوچه ها را هنوزرهگذر است
جمعه ساعت به وقت بی تابی ، یک قطارازغروب می آید
خبر آورده اند پنجره ها ، ماه امروز راهی سفر است
یک طرف سینه سرخ ها درصف ، آن طرف ترهزارقرقاول
سر راهت هزار دست دعا ، زیر پایت هزار چشم تر است
ساعت از انتظار رد شده است ، سوت پایان راه را نزدند
بوی نورازکدام کوپه وزید ، چه کسی ازقطاربا خبراست؟
ریزش کوه ، تونل وحشت ، پرتگاهی کنار مرز جنون
سیصدوشصت وپنج روزسال،طول این جاده ها پرازخطراست
آخر این ریل می رود به کجا ؟ کی بیاییم پیشواز شما ؟
چشم های همیشه خیس امید،بازهم روی شانه های دراست
جمعه مثل کلاف سر در گم ، به خودش تا هنوز می پیچد
طاقتش طاق می شود دیگر،عشق ازانتظارخسته تراست...
حسنا محمدزاده
هواي تازه مي خواهم
به شعرخويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم
دلم افسرده زين ماندن ، هواي تازه مي خواهم
در اين ظلمت سراي تنگ و خاموش تن خاكي
نخواهم ننگ پوسيدن ، سراي تازه مي خواهم
دلم بگرفته از آواز شوم جغد تاريكي
ز سازصبح اينك گلنواي تازه مي خواهم
دگر ننگ است ماندن درفضاي بسته تكرار
براي بال بگشودن فضاي تازه مي خواهم
دگر غمنامه مجنون سرگردان كهن گشته است
براه وصلت جانان بلاي تازه مي خواهم
بزن اينك صلاي رُستن و رَستن تو اي چاووش
به كوچ ازمحبس جسمم دراي تازه مي خواهم
بيا دركوچه شعرم قدم زن اي بلوغ عشق
كه اندركوچه شعرم صداي تازه مي خواهم
بپاي سرعبوري سرخ دارد رزمجوي عشق
من وامانده هم كوچي به پاي تازه مي خواهم
نخواهم ماند درمرداب ماندن بيش ازاين خازن!
به شعر خويشتن گلواژه هاي تازه مي خواهم
مرحوم مهدي خازن
طعم تلخ دموکراسی
باز هم با کمال پر رویی ، یک غزل می نویسم این جوری
بی مزه ، چرت وپرت با چندین ، قافیه ، بیت های مجبوری
در خفا جام باده می نوشم ، هیچ کس نیست ساقیم باشد
نالم از هجر یار، تنهایی ، ترسم از لحظه های مهجوری
درد هجران دوست پیرم کرد،بهترین دشمنم ادیسون بود
غیر را برق می گرفت امّا ، دوش ما را چراغ زنبوری
می روم رفته رفته مرد شوم ، این جماعت اگرکه بگذارند
یک نفرپشت پرده می گوید : گم شو بینم چقدر مغروری
پیرما تا لس آنجلس می رفت،با خروموشک وجت وفرقون
یک دو پیکی عرق سگی می زد ، با خیالات امپراطوری
اعترافات بمب اشک آور، گریه های یواشکی کردن
اختلافات داخلی در تن ، سکته ي سوّم من از دوری
قلب می خواست عاشقت باشد،عقل می گفت: بی خیال آقا
طعم تلخ دموکراسی در من ، رای گیری به شیوه ي زوری
از حقوق بشر چه می ماند ، وقتی انسانیت وتو بشود
باید از نو نشست تدوین کرد ، بین قانون و شرع منشوری
عاشق همسر خودم شده ام ، همسری که همیشه می سازد
با همه مشکلات داخلیم،صرع،طاعون،جذام،شب کوری
دیگر از هرچه سایه می ترسم ، دست کم ازدوچشم هیز خودم
باید از شرّخود خلاص شوم ، خود کشی مثل خویش سانسوری
محمّد سلطانی
تهران
تهران من ازتوهیچ نمی خواهم ، جز تکّه پاره های گریبانم
نوستالژیای مرگ مکّرر را ، تزریق کن دوباره پریشانم
تهران دلت همیشه غبارآلود ، رویای سنگ خیز تووهم آلود
پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یاکه بمیرانم
من زخمی ازتوام توچرا زخمی، ابروشکسته خسته پرازاخمی
ای پایتخت بخت چه سرسختی؟! انکارکن بگو که نمی دانم
!امّ القرای غربتی و دیزی، ای باغ دشنه ! باغچه ی تیزی
گور اقاقی و ون وتبریزی، حالا تورا چگونه بترسانم؟
ای سرزمین آدمک ومردک ، الّا کلنگ دوزوکلک بی شک
چاه دَرَک ، مخازن نارنجک ، فندک بزن بسوز وبسوزانم
شمس العماره های پر از ماری، دیوآشیان بی در ودیواری
سردابی از جنازه ومرداری ، از عشق های بی سرو سامانم
ای شهرشحنه خیزچه مشکوکی، چه کافه های خلوت متروکی
گردوی سرنوشت چرا پوکی ؟ از روز و روزگار گریزانم
ده ماه سال عاطلی وتعطیل ، قانون تو قواعد هردمبیل
ای جنگل زنان و صف و زنبیل ، هم میهنان مرد پشیمانم
قاجار غرق سوروسرورت کرد، صاحب قران تنوربلورت کرد
دارالفنون قرین غرورت کرد، درفکر پیش ازاین وپس ازآنم
مشروطه شهرشعروشعورت کرد، شاهی دوباره ازهمه دورت کرد
تا کودتا که زنده بگورت کرد، خون می خورم هرآینه می خوانم
دیدی که دختر لر از اینجا رفت ، حتّي امیر دلخور از اینجا رفت
دل نیز با دل پر از اینجا رفت، من دل شکسته ام که نمی مانم
شریان فاضلاب ترین هایی ، شن زاری از سراب ترین هایی
ویران تر از خراب ترین هایی ، من روح رود های خروشانم
هرشنبه سوری تو پر از کوری، مامورهای خنگ به مزدوری
با لحن خشک و جمله ی دستوری، اما به من چه من نه مسلمانم
قحطی زدودیاردمشقم سوخت، خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت
درپلک خود کفن شد وازغم سوخت، هردختری که شد دل وشد جانم
محمّدرضا حاج رستمبگلو
حسّ گریه نیست
تا سحر با غصّه ها بیدار ، حسّ گریه نیست
من پر از دردم ولی انگار ، حسّ گریه نیست
خوب یادم مانده هر باری که غمگین می شدم
گریه می کردم ولی این بار ، حسّ گریه نیست
کاش می شد مثل مجنون در بیابان گریه کرد
در میان این همه دیوار ، حسّ گریه نیست
عشق دارد هی بلا هر روز می ریزد سرم
زنده ام اما در این آوار ، حسّ گریه نیست
آه ای ابر سیاه مانده در زیر گلو !
دست از آزار من بردار ، حسّ گریه نیست
باز هم یک روز دیگر با غمی آغاز شد
خسته ام از این همه تکرار ، حسّ گریه نیست
با تبسّم می رسم ، هم با تبسّم می روم
با تبسّم از سر اجبار ، حسّ گریه نیست
گفته بودی در نگاهت بغض می ترکد ولی
گاه حتّی لحظه ی دیدار ، حسّ گریه نیست
طیّبه صفری
رقص با شیوه های پست مدرن
شهر را ابرها بغل کردند ، روی یک سیر می برند جلو
آخرین روزهای سال سگ است ، شاعری ایستاده درمترو
توی ذهنش هنوز ازبر بود ، شعرهای پر از سیاست را
به خیالش هنوز باکره است ، دختر هیز شعرهای کارو
درصف مترو بود یک لحظه ، منصرف شد ازاین همه هیجان
- خواست آرامتر کند اورا ، یاور دردهاش ماربورو-
در خیابان شهر جاری بود ، شهر شهر گلادیاتورها
توی دستش به جای گرز گران ، جلد بیگانه بود از کامو
سر دروازه ها به رقص آمد ، درسماعی نگفتنی چرخید
رقص با شیوه های پست مدرن،آذری،بندری،بریک،تانگو
داد میزد منم امام شما ، من چه کم دارم از امام شدن
پا سپورت مرا نگاه کنید ، بارها رفته ام نوفل لوشاتو
خاطراتش دوباره زنده شدند ، هیچکس باورش نشد اورا
عاشق هرکسی شد آخر کار، گفت : از زندگانیم گم شو
گفت یکبار عاشقت شده ام ، بار دوم به التماس افتاد
اولش گفت : من وتو اصلن ، تو نخ قصه را بگیر وبرو
****
آخر شب نشسته ام تنها ، گوشه یک چهار دیواری
در دلم بل بشوی آدم ها ، در سرم چرخ میزند مترو
نامه باید به دست تو برسد ، بعد یک روز تخس آخر شب
زیر نامه دوباره امضا شد ، عاشق صادقت پینوکیو
مرتضی طوسی
بسمه تعالي
دوستان شاعرم سلام
بي هيچ مقدمه و تعارفي بايد بگويم كه : وبلاگ غزل ناب متعلق
به تمام شاعران غزلسراست ، چه آنان كه در ابتداي راهند و چه
آنان كه گامهاي محكمي در اين راه برداشته اند .
آنان كه در ابتداي راهند ، مي آموزند و مي اندوزند وآنان كه در
اين وادي پيشگامانند ، فيض مي رسانند و نور مي افشانند كه ما
هماره ي ايام مديون پيشقراولانيم .
خرسندم از اينكه يكي ازناشران معتبر كه فرهنگ گستري آئين
اوست ، پيام داده اند كه : حاضرند غزل هاي برگزيده اي را كه
شامل تمام سبك هاي غزل از بدوتولد تا حال حاضرباشد ، درچند
جلد ، بصورت مجموعه اي وزين چاپ كنند و اشاره كرده اند كه
از نحوه ي گزينش غزل ها ، خوششان آمده است .
وخداي را شاكرم كه اين پيشنهاد دلگرم كننده ازسوي رادمردي
فرهنگدوست ، بر حساسيت كاروپشتگرميمان خواهد افزود ومارا
دراين راه به پايداري هرچه بيشتر فرا خواهد خواند.
حال ازعزيزان غزلسرا دعوت مي كنيم سه قطعه از غزل هايشان
را جهت گزينش براي كتاب در دست اقدام ، وثبت دراين وبلاگ ،
توسط كامنت درهمين وب برايمان ارسال فرمايند .
لازم به ذكر است كه غزلهاي برگزيده ، ازبين غزل هاي ثبت شده
در اين وب انتخاب خواهد شد .
معيار انتخاب ما :
غزل خوب ، از غريبه (حتي دشمن) ، آري !
غزل بد ، از آشنا (حتي دوست) ، نه !
دوست كوچك شما : محمد بهرامي اصل
عبور گنگ خيال
مانا ، بگو سلام مجالي هنوز هست
يك آه ، يك نگاه ، سؤالي هنوز هست
حالا كه آسمان خيالم دو چشم توست
از شوق ديدنت پر و بالي هنوز هست
از ياد رفته اي؟ نه... بجان خودت قسم
هر شب بساط گريه و فالي هنوز هست
از چارشنبه در غم تقويم گم شده ،
هر شب عبور گنگ خيالي هنوزهست
چيزي نمانده است برايم ولي ببين
يك آرزوي دور و محالي هنوز هست
ديگر به باغ وسوسه ات سرنميزني؟
شايد كه سيب نارس وكالي هنوزهست
من رنگ چشمهاي تو را ميبرم زياد
اما براي گريه ملالي هنوز هست
هر گريه نذر آمدنت شد نيامدي ،
نه... چشم غم گرفته ولالي هنوزهست
مرحومه مغفوره مريم حاتمي
غزل دلتنگی
هرچندکه دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل ، بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
مرحوم قیصرامین پور مغفور
آیدا در آینه
پنهان در آینه ، پیدا در آینه
آمد شب مرا ، آیدا در آینه
در هر طرف تویی، شفاف و آتشین
این جا در آفتاب ، آن جا در آینه
من لخت می شوم در چشم های تو
و غرق می شود ، دریا در آینه
اشک نریخته در چشم تو منم
یک پا در آبم و یک پا در آینه
چشم بد از تو دور، اما به جای خود
یک بار هم ببوس ما را در آینه
دست مرا گذاشت در دست حیرتت
افتاده ام چقدر از پا ، در آینه
تصویر تو شدم بی رنگ و نقره دوز
تا اینکه ریختم خود را در آینه
ای ماه جیوه پوش ، در شب نشسته اند
بی تو اتاق ، گلدان، مادر ، آینه
کبریت می کشم ، و فکر می کنم
آتش زدم تو را ، خود را ، در آینه
من چرخ می زنم ازهوش می ...هنوز
سرگیجه می روند اشیا در آینه
شهرام میرزائی
هی ، دریا !
پا شو ببین کی آمده ، هی دریا !
هی ها...منم ، دوباره من ای دریا !
این گله های موج ، چرا خوابند ؟
هی ، گرگ ، گرگ آمده ، هی دریا !
آن کلّه پای مست که یادت هست !؟
آن خورده تا به خرخره می ، دریا !
ها ، ها ، همان تب شب خردادی...
حالا همین کسادی دی ، دریا !
آن بی خیال با چه خیالاتی -
عمرش به آرزو شد طی... دریا !
گفتی : " برو بخواب که فرداصبح..."
...این صبح کی می آید ؟ کی ؟ دریا !
هی پس نزن مرا...تف سربالاست...
نذر مرا قبول کن ای دریا !
محمّد جوادآسمان
غریبانه
پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر کن ای دل غمدیده که چون پیرحزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم دروطنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از این باد بلاخیز که زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود بازکه شوری به جهان درفکنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟
من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنم
بی تو آری غزل «سایه» ندارد «لطفی»
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
سيب دلم
امشب كسي به سيب دلم ناخنك زده است
بر زخمهاي كهنه ی ، قلبم نمك زده است
اين غم نمي رود به خدا از دلم ، مخواه
خون است اینکه برجگر ِمن شتك زده است
قصدم گلايه نيست ، خودت جاي من ، ببين
ما را فقط نه دوست ، نه دشمن، فلك زده است
امروز هم گذشت و دلت ميهمان نشد
بر سفره اي كه نان دعايش كپك زده است
هرشب من - آن غريبه كه باور نمي كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است -
دارد به باد می سپرد این پيام را :
سيب دلم براي توایدوست ، لك زده است
مژگان عباسلو
عشق، مکثی ست قبل بیداری...
ناگهان زنگ می زند تلفن ، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی ، سر ِمن روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش ، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی ، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم ، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی! بهترین دوست ، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی ، به همه عشق را نشان بدهی
بعد ، در راه دوست جان بدهی...دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت ، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی ، مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق ، مکثی ست قبل بیداری...انتخابی میان جبروجبر
جام سم توی دست لرزانت ، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی» ، فندکی درمیاوری...شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی ، توی سیگار «بهمنت» باشد
آیه درآیه سیب مى بارد
از تنِِ گُر گرفته ى کوچه ، بوىِ دردى غریب مى بارد
بغضِ کمرنگ ودودىِ مهتاب، لحظه لحظه اُریب مى بارد
اوّلین ناخلف – پدر، ِآدم - شد سراسیمه بازهم تا دید
از نگاهِ بهشتىِ حوّا ، آیه در آیه سیب مى بارد
روبه بن بست چشم ها امشب ، سایه ها مى چکند ازدیوار
جاىِ خورشید از لب عیسى ، شعله شعله صلیب مى بارد
عطرِ کالِ سپیده مى جوشد ،کَم کَمَک در رگِ شبِ خسته
از دلِ پنجه ى صنوبرها ، شوق «أمَّن یُجیب» مى بارد
من پرازحسّ رویشم ، انگاردرتنم جویبارِ خورشید است
آیه هاى مذابِ فریادم ، در هبوطى نجیب مى بارد
شیهه ى ارغوانى دردى ، مى کشد پنجه برسرو رویم
باز باید بکوچم ، اینجا از ، آسمان هم فریب مى بارد
من کدامین گناه جاویدم ، اى خداى همیشه طوفانى؟
من گناهِ نگاهِ سبز تواَم ، بغضم امشب عجیب مى بارد
آى مردم دف مرا بدهید ! پنجه هایم دوباره تب دارند
نى لبک زن بزن، که آوایت از گلوى حبیب مى بارد
از تنِ گُر گرفته ى کوچه ، باز دردى غریب مى بارد
بغضِ کمرنگ ودودىِ مهتاب، لحظه لحظه اُریب مى بارد!
فاطمه مرادي
عرفان شقایق
ای سیه مست ترین خنده که شور انگیزی
باش تا صبح قیامت ز میان برخیزی
از شیار شب یلدا نتوان کرد عبور
مگر از ماه چراغی به جبین آویزی
شوق صد قافله مجنون یله درسینه ی توست
تو مگر بارقه ای از شب رستاخیزی
حجم دریا عطش پنجره را می خند د
خوش به حال تو که از آینه ها لبریزی
سهم ما از هوس خاک خزان بود خزان
بی که پوشد غزلم پیرهن پاییزی
چشم خونریز توغارتگر دین و دل ماست
مگر ای ماه تو از طایفه ی چنگیزی
حیف و صد حیف هجوم ملخ بی دینی
خاک ما را ندهد فرصت حاصلخیزی
خون دل خورده وعکس تو کشیدیم دریغ
کودک بخت ندارد سر رنگ آمیزی
تو به اندازه ی عر فان شقا یق نابی
گر چه اندازه ی یک میکده ناپرهیزی
غزلی از بنده ی حقیررا که من باب خود ستایی گذاشتم تحمل فرمایید .
محمد بهرامی اصل - 68
شرر بر جگر ني زدهاي
لب شيرين تو تلخ است ، مگر مي زدهاي
گو كه با كي زدهاي باده ، بگو كِي زدهاي
سردي جان من از آتش ياقوت تو سوخت
فروديني تو كه صد شعله بر اين دي زدهاي
آه از آن خال به زير لب گرمت كه از آن
طعنه بر شوكت و بر گنج جم و كي زدهاي
حاجتي نيست به مطرب كه توازحسن كلام
شعله بر عود و شرر بر جگر ني زدهاي
شدهام مي زده از ميكده ي لعل خوش ات
تو كه خود ميكدهاي گو به كجا مي زدهاي
هي بگوئي كه نيم مست وبه هربوسه ی تو
گويمت دور زچشمان «وفا» ،هيي! زدهاي!
اسماعيل يغمائي ( وفا )
ستاره ي خاموش
از خاطرات گمشده میآیم ، تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد ازتو من به رسمِ عزاداران ، غیراز لباسِ تیره نمیپوشم
درسردسیری از منِ بیهوده ، وقتی که پوچ وخسته ودلسردم
شبها شبیه خواب و خیال انگار، تب میکند تن تودرآغوشم
تکثیر میشوند و نمیمیرند ، سلولهای خاطره ات در من
انگارمانده چشم تو درچشمم ، لحن صدای گرمِ تو درگوشم
هرچند زیر اینهمه خاکستر، آتش بگیروشعله بکش در من
حتی پس ازگذشت هزاران سال ، روشن شوای ستاره خاموشم
بعد ازتوشاید عاقبتِ من نیز ، مانند خواجه حافظِ شیرازاست
من زندهام به شعر و پس از مرگم ، مردُم نمیکنند فراموشم
نجمه زارع
مرحومه ي مغفوره ، شاعره ي جوانمرگ شده در ۲۳ سالگي
کمند زلف خوبان
نخستين باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقي وام کردند
چو با خود يافتند اهل طرب را
شراب بي خودي در جام کردند
لب ميگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صيد دل هاي جهاني
کمند زلف خوبان دام کردند
به گيتي هر کجا درد دلي بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفت
ز بس دل ها که بيآرام کردند
چو گوي حسن در ميدان فکندند
به يک جولان دو عالم رام کردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم
مهيّا پسته و بادام کردند
از آن لب ، کز در صد آفرين است
نصيب بي دلان دشنام کردند
به مجلس نيک و بد را جاي دادند
به جامي کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند
به دل ز ابرو دو صد پيغام کردند
جمال خويشتن را جلوه دادند
به يک جلوه دو عالم رام کردند
دلي را تا به دست آرند، هر د م
سر زلفين خود را دام کردند
نهان با محرمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خويشتن فاش
عراقي را چرا بد نام کردند ؟
مولانا فخرالدین عراقی
اشک های تزئینی
بعد ازاین درمیان قاب عکس ، بر مزارت همیشه می بینی
منم و روزگار سرد سگیم ، منم و یک هزاره غمگینی
بند بند وترک ترک شده ام ، چهره ای درهم وهراس انگیز
مثل نقش شکسته ی یک مرد، روی یک ظرف کهنه ی چینی
با غمت خیره میشوم درعکس ، وتوهم خیره میشوی درمن
داری از باغ زرد اشعارم ، خاطراتی قشنگ می چینی
تو شهیدی برای تشییع ات ، کاسه لیس زیادی آمد و من
متنفر از این جماعت پست ، و از این اشک های تزئینی
در خودم درد میکشم هر دم ، میخورم چون خوره وجودم را
تو که حالا در آسمان هستی ، وضع ما را چگونه می بینی ؟
خون تو نان عده ای گشته ، و تو هم تا همیشه بعد از این
بر مزارت زیاد می بینی ، مگسانی که گرد شیرینی.....
تا ابد ، تا همیشه مظلومی ، تا ابد تا همیشه تنها یم
شاعر روزهای تلخ سگیم ، ساکن گوشه های غمگینی
اميراحسان دولت آبادي
گلهاي پريشان در باد
موج موج خزر از سوگ سيه پوشان اند
بيشه دلگير و گياهان همه خاموشان اند
بنگر آن جامه كبودان افق ، صبحدمان
روح باغ اند كز اين گونه سيه پوشان اند
چه بهاريست؟خدا را، كه دراين دشت ملال
لاله ها آينه ي خون سيا ووشان اند
آن فرو ريخته گلهاي پريشان در باد
كز مي جام شهادت همه مدهوشان اند
نامشان زمزمه ي نيمه شب مستان باد
تا نگويند كه از ياد فراموشان اند
گرچه زين زهرسمومي كه گذشت ازسرباغ
سرخ گلهاي بهاري همه بيهوشان اند
باز در مقدم خونين تو ، اي روح بهار !
بيشه در بيشه درختان همه آغوشاناند
استاد دکترمحمدرضا شفيعيكدكني
ابرهای ســـوخته
او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان
میخواست نامهای بنویسد،ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند ، مثل کودکان :
دلتنگ نیستم که بپرسی برای که ؟
عاشق که نيستم که بگويی چرا جوان؟
این ابرها برای تو،بالش کن و بخواب
ماه عزیز، ماه جوان ، ماه مهربان !
سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان
آوازهای زخمی ســــرباز ، تا سحر
تکرار شد ، ستاره ستاره ، دهان دهان
وقت سحر که بین شب و روز میکند
پوتین تا به تای خودش را به پا جهان
ســرنیزهی هزار ستاره ، به سمت او
چرخید و دســت بند زدش ماه دیدهبان
تا عصــــــر، در ادامهی آواز او چکید
از ابرهای ســـوخته ، نعــش پــرندگان...
محمّد سعید میرزایی
سه تار من
نالد به حال زارمن امشب سه تارمن
این مايه ی تسلي شبهاي تار من
اي دل ز دوستانِ وفادارِ روزگار
جز ساز من نبود كسي سازگار من
درگوشه ی غمي كه فراموش عالمي است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشك است جويبار من و ناله ی سه تار
شب تا سحر ترانه ی اين جويبار من
چون نشترم به ديده خلد نوشخند ماه
يادش به خير خنجر مژگان يار من
رفت و به اختران سرشكم سپرد جاي
ماهي كه آسمان بربود از كنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنين نبود
اي مايه ی قرار دل بي قرار من
اختر بخفت و شمع فرو مرد وهمچنان
بيدار بود ديده ی شب زنده دار من
يك عمر در شرار محبت گداختم
تا صيرفيّ عشق چه سنجد عيار من
جز خون دل نخواست نگارنده ی سپهر
بر صفحه ی جهان رقم يادگار من
من شهريار ملك سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشك در اين شهر يار من
استاد دکتر محمّد حسین شهریار
عقاب کهنه
خطوط درهم وسرگردان ، شدند خنجرتاریکم
برآمدند و نهان کردند ، شتاب پیکر تاریکم
شگرد گردش گردون را نشان باز جوان دادند
عقاب کهنه چه می خواند از ، پرکبوتر تاریکم
گره گره به خود افتادیم ، چنانکه همهمه ی ماران
شکاف تلخ صدا می ریخت ، به سنگ باور تاریکم
چنان که شی فراموشی کنارحسرت خود ماندیم
بخوان به حافظه ی اشیا ، حدیث جوهر تاریکم
دوباره برف زمستانی ، به عمق روح نشست وتو
دلیل غیبت خورشیدی ، که گم شد از سر تاریکم
کتیبه های کهن با من ، دمی که رمز تورا خواندم
به یک جرقه گرفت آتش ، کتاب و دفتر تاریکم
به چهره تیره وتارآمد،به دشنه روشن ورعد آسا
هوار مرگ برین شیوه ، شکست پیکر تاریکم
دو کوزه آب وشراب آورد زنی که زادن ومردن را
به سان صبح وغروبی تلخ ، نشانده در پرتاریکم
سودابه امینی
عوعوی سگان
هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خـــزان نکبـــــت ایام ناگــهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تاکند خراب
بر دولت آشــیان شــما نیز بگـذرد
آ ب اجل که هست گلو گیرخاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغ تان چو نیزه زبهر ستم دراز
این تیزی سنان شــما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد
بیداد ظالمـــان شمـــا نیــــز بگذرد
در مملکت چوغرش شیران گذشت ورفت
این عو عوی سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد ســــم خران شمـــا نیــــز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغـــــــدان شــــما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچـــار کاروان شــــــما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت زناکسان شمـــــا نیز بگذرد
بیش از دو روز فرصت دیگر کسان نبود
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان زتحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه جاه و مال
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان!زشوق بخواهم دعای سیف
یک روز برزبان شما نیز بگذرد .
مولانا سیف فرغانی
دعا را بهانه کرد
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و ، دید من تیره روز را
ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش
بر رو گرفت دست و ، دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی بکوی او
بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد
شاطرعباس صبوحی
ارتفاع پست
آمد درست زير شبستان گل نشست
در بين آن جماعت مغرور شب پرست
يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست
اين سومين رديف نمازی خيالی است
گلدسته اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد....... مست
سبحان من يميت و يحيی و لا اله
الا هو الذی اخذ العهد فی الست
يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)
(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
..................................................
سارا سلام .... اشهد ان لا اله .... تو
با چشمهای سرمه ای...ان لا اله...مست
دل می بری که...حی علی ...های های های
هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
بالا بلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
آن شب کبو ...... کبوتری از بامتان پريد
نم نم نما....نماز تو در بغض من شکست
سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله
الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
سبحان ربّ هر چه دلم را ز من بريد
سبحان ربّ هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ ... من و سارا .... بحمده
سبحان ربی الــ ...من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ ...من و سارا به هم رسیـ
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين
تا اهدنا الـصـ .. سرای توراهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
***
يک پرده باز بين من و او کشيده اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
محمد حسین بهرامیان